
گروه خبري : نوزاد و کودک تاريخ انتشار : 1396/11/07 - 23:12 كد :76543 داستان خرگوش مهربان و سوپ هویج/ قصه شب برای کودکان قصه ای درباره مهربانی و نتیجه مهربان بودن یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود، خرگوش مهربانی بود که در روستای سرسبز و خوش آب و هوایی زندگی میکرد . یک روز صبح آقای خرگوش تصمیم گرفت که به مزرعه برود و برای ناهارش چند هویج بچیند و با آن یک سوپ خوشمزه بپزد . خرگوش مهربان چهار هویج را از زمین کند و به طرف خانه به راه...
ادامه مطلب
داستان گم شدن گردنبند گل گلی/ قصه های کوتاه برای کودکان خانم خرسه و آقاخرسه با دختر کوچولوی تپل مپلشان خرس گل گلی، توی یک خانه ی بزرگ زندگی می کردند. آنها خانواده ی شاد و مهربانی بودند. روزها همراه دخترشان یعنی خرس گل گلی به جنگل می رفتند و میوه های جنگلی جمع می کردند و به خانه می آوردند و برای زمستانشان انبار می کردند. دختر آنها همیشه یک پیراهن گلدار می پوشید، برای همین او را گل گلی صدا می زدند. یک روز خاله ی گل گلی به دیدنشان آمد. خانه ی خاله ی گل گلی نزدیک دریا بود. او هر روز کنار در...
ادامه مطلب
گروه خبري : نوزاد و کودک تاريخ انتشار : 1396/07/06 - 22:02 كد :76013 داستان کلاغک پرسیاه/ همدیگر را با القاب زشت صدا نزنید! بوی خوش دوستی کلاغک هنوز از خانه بیرون نیامده بود. مامان کلاغک گیج شده بود. هر چی سعی می کرد تا او را راهی مدرسه کند، کلاغک یک بهانه ای می آورد. اول گفت: «بال چپم درد می کند» بعد گفت: «نه! فکر کنم سرما خورد...
ادامه مطلب
گروه خبري : نوزاد و کودک تاريخ انتشار : 1396/07/06 - 22:28 كد :76014 داستان چمدان نامهربانی ها/ قصه برای خواب! چمدان عجیب ژولی گولی سلام! من ژولی گولیام. در اصل اسمم گولی است، اما بسکه ژولی دارم، به ژولی گولی معروفم! من یک چمدان پر از ژولیهای ریزهمیزه دارم. چمدانم را همهجا با خودم به اینطرف و آنطرف میبرم. توی چمدان...
ادامه مطلب
گروه خبري : نوزاد و کودک تاريخ انتشار : 1396/07/06 - 22:34 كد :76015 قصه خرگوش شیطون و بازیگوش!/ داستانهای کودکانهخرگوش شیطون و بازیگوش یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. تو یه روستا قشنگ که در دامنه کوهستان ساخته شده بود، دختر کوچولویی با خانوادش زندگی می کردند. اسم این دختر کوچولو سحرناز بود. پدر سحرناز خونه ر...
ادامه مطلب
گروه خبري : نوزاد و کودک تاريخ انتشار : 1396/07/06 - 22:39 كد :76016 داستان پلیکان و ماهی ها/ داستان کوتاه کودکان پلیکان و ماهی ها یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در برکهای زیبا و سرسبز حیوانات زیادی در کنار هم در صلح و آرامش با هم زندگی می کردند. آب فراوان برکه همه را خوشحال کرده بود. ماهیها شاد، قورباغه ها...
ادامه مطلب